مسافر کوچولوی بهشت
داداشی سلام

سلام عزيزم

سلام فرشته كوچولوی مامان

امروز بالاخره بعد از سه ماه داداشی رو آوردم پيشت همون داداشی كه واسه اومدنت به اين دنيا يه عالمه نقشه كشيده بود همون داداشی كه هر روز صبح قبل از اينكه از خواب بيدار شم گرمای بوسه اش رو روی شكمم احساس ميكردم

آره عزيزم دادا سبحان رو ميگم

ديروز ازم پرسيد مامان اگه يكی بميره ميشه سر قبرش ماهی قرمز ببريم

گفتم آره مامانجون

گفت پس من ميخوام سر قبر نی نيمون ماهی قرمز ببرم

امروز كه اومديم اولش از اينكه قبرت اينقد كوچيك بود خيلی جا خورد اما بعد شروع كرد برات شمع روشن كردن و تا تمام سطح قبرت رو با شمع پر نكرده بود دست بر نداشت

عزيزم جات پيشمون خيلی خاليه

پارسال عيد فكر ميكرديم سال ديگه اينموقع نی نيمون هم پيشمونه

يادمه يه همچين وقتهايی بود كه به سبحان گفتم داره برامون نی نی مياد واون چقدر خوشحال شد

موقع رفتن به مسافرت خيلی جلوی خودشو ميگرفت كه بغل من نشينه ووقتی با اصرار من به بغلم ميومد دايم ازم ميپرسيد به نی نی فشار اومد

عزيزم نميدونم تو سرنوشت من و تو چی بود كه چند روزی بيشتر پيشمون نموندی

اومدی و اينطوری بيتابم كردی و رفتی

شايد خيلی زود فهميدی كه اين دنيا ارزش وايسادن نداره 

تو تن به اين مسافرت ناخواسته ندادی

قشنگم به من بگو ماموريت تو چی بود

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - الهام