﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>مسافر کوچولوی بهشت</title>
    <description>sob2000's description</description>
    <link>http://sob2000.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>الهام </managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 17 Oct 2010 07:39:22 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بازگشت</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز بعد از مدتها برگشتم که به این وبلاگ سر بزنم .دوست دارم دوباره بنویسم و بگم که تو این سالها چی پیش اومد و چه چیزهایی تغییر کرد. بگم که خدا بهم لطف کرد و فرزند دیگه ای بهم عطا کرد. بگم که احسان الان دو سال و نیمشه و لی من هنوز محمد امینو فراموش نکردم. از دغدغه های مادرانه ام بگم . و از این که هیچ چیز برای یک مادر مهمتر از عشقش به بچه هاش نیست. دلم همچنان برای محمد امینم میتپه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا همۀ بچه های مریض رو شفا بده&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=5696033</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-5696033</guid>
      <pubDate>Sun, 17 Oct 2010 07:39:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داداشی سلام</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام عزيزم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام فرشته كوچولوی مامان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز بالاخره بعد از سه ماه داداشی رو آوردم پيشت همون داداشی كه واسه اومدنت به اين دنيا يه عالمه نقشه كشيده بود همون داداشی كه هر روز صبح قبل از اينكه از خواب بيدار شم گرمای بوسه اش رو روی شكمم احساس ميكردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آره عزيزم دادا سبحان رو ميگم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديروز ازم پرسيد مامان اگه يكی بميره ميشه سر قبرش ماهی قرمز ببريم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم آره مامانجون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت پس من ميخوام سر قبر نی نيمون ماهی قرمز ببرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز كه اومديم اولش از اينكه قبرت اينقد كوچيك بود خيلی جا خورد اما بعد شروع كرد برات شمع روشن كردن و تا تمام سطح قبرت رو با شمع پر نكرده بود دست بر نداشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزم جات پيشمون خيلی خاليه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پارسال عيد فكر ميكرديم سال ديگه اينموقع نی نيمون هم پيشمونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يادمه يه همچين وقتهايی بود كه به سبحان گفتم داره برامون نی نی مياد واون چقدر خوشحال شد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موقع رفتن به مسافرت خيلی جلوی خودشو ميگرفت كه بغل من نشينه ووقتی با اصرار من به بغلم ميومد دايم ازم ميپرسيد به نی نی فشار اومد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عزيزم نميدونم تو سرنوشت من و تو چی بود كه چند روزی بيشتر پيشمون نموندی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اومدی و اينطوری بيتابم كردی و رفتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد خيلی زود فهميدی كه اين دنيا ارزش وايسادن نداره&amp;nbsp; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو تن به اين مسافرت ناخواسته ندادی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قشنگم به من بگو ماموريت تو چی بود&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573246</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573246</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Mar 2007 01:24:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قطعه ای از بهشت</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام گلم نازم قشنگم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام دلخوشی من شده اينکه شبها يواشکی بيام پای اين کامپيوتر و با تو حرف بزنم هيچکس به تو رسميت نميده عزيزم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه فکر ميکنن فراموشت کردم نميدونن که چشمهای نازت که هنوز نگاه کردن رو خوب ياد نگرفته بود چجوری تو خاطرم باهام حرف ميزنه نميدونن که دستهام شبها تو خواب چطوری روتخت کشيده ميشه که لمست کنه و بياردت نزديک که شيرت بدم نميدونن تو مثل يه واقعيت انکار نشدنی تو ذهن من به شدت زنده ای همونقدر که سبحان زنده است من لحظه به لحظه باهاتم شب تا صبح صبح تا شب ساعتهای شيرت رو چک ميکنم مبادا دير بشه وگريه ات در بياد ساعتهای عوض کردنتو مبادا دير بشه و اذيت بشی&amp;nbsp;من منحنی رشدتو دنبال ميکنم با حساب من الان بايدشش کيلو باشی که احتمالا نيم کيلوش فقط اون لپهای نازته &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخ عزيزم چقدر دلتنگتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر دلم هوای بوييدنتو کرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين هفته که اومدم بهشت زهرا با ز هم مثل هميشه برات پنج شاخه رز سرخ گرفتم وقتی به قطعه تون رسيدم بهشت رو با چشمای خودم ديدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای همتون سنگ قبرهای يک شکل وکوچولو گذاشته بودن درست به اندازه قدتون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم غروب بود و رو سنگ هرکدومتون يه شمع سفيد کوچک روشن کرده بودن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتما خودت از آسمون ميديدی که چقدر اون قطعه قشنگ شده بود درست مثل قطعه ای از بهشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديدی که بغض يک هفته انتظار چجوری منفجر شد وچه حالی شدم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نميدونم چرا ولی تمام طول هفته رو با اين عشق سپری ميکنم که پنجشنبه بشه بيام بهشت زهرا و اون پنج شاخه گل سرخ رو روی قبرت پرپر کنم طوری که تمام سطح قبر رو با گلبرگهاش فرش کنم اينکار آرومم ميکنه درست مثل اينکه برای يک هفته سرپا نگهم ميداره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامانی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاطرات روزهای بيمارستان از جلوی چشمم کنار نميره مخصوصا اون روزی که برای اولين بار بعد از عمل اومدم تو آی سی يو تا ببينمت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وای که سنگينی اون لحظه هنوز ذره ای قلبم رو رها نکرده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باندعمودی روی سينه ات ;سرم توی گردنت; لوله ای که تو شکمت کرده بودن کبوديهای روی دستهات جای سوزن روی آرنجهای کوچولوت چسب روی پلکت چشم نيمه بازت و از همه بدتر اونی که آتيشم زد بدن سردت .دکترا ميگفتن بايد سردت کنن که قدرت قلبت بيشتر بشه ومن وقتی اون دست کوچولوت رو تو دستم گرفتم از سرمای اون آتيش گرفتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای نواری که پرستار گذاشته بود تو اتاق پيچيده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;"عمريه غم تو دلم فراوونه&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ..............تو ميدوني"&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هرچی فكر ميكنم كاملش يادم نمياد فكر ميكن ترانه اش از ابی بود(اگه كسی آدرس كامل ترانه رو ميدونست لطفا برام ايميل بزنه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واين موسيقی از اون روز دايم ورد زبون منه هيچكس نميدونه كه من اين روزها چرا اينقدر اين قطعه ناقص رو زمزمه ميكنم نميدونن كه اين ترانه خاطره مشتركی بين من و تو ست درست مثل يك عكس يادگاری با اين تفاوت كه يك خاصيت رمز آلود اره واون اينكه هيچكس غير از من و تو نميتونه بفهمه كه اون لحظه تو اتق آی سی يو ,وقتی ای آهنگ پخش ميشد من چه حالی داشتم وهر وقت كه اون رو زمزمه ميكنم چقدر حظور تو رو با همه دردناكيش احساس ميكنم درد شيرينيه محمد امينم شايد به خاطر همينه كه نميخوام فراموشش كنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم قشنگم قد هزار تا&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/5</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573245</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573245</guid>
      <pubDate>Sun, 21 Jan 2007 21:56:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;عزیزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزدرست چهل و هفت روز از پر کشیدنت میگذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرشته مهربون من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد امین قشنگم تو داری کم کم&amp;nbsp; فراموش میشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلیها دوست دارن که من فراموشت کنم.دیگه برات گریه نکنم .اما نمیدونن که تو برای من فقط یه نوزاد نبودی. تو نسیم ملایمی بودی که آروم و بی صدا اومدی و رفتی اما تو دل من طوفان به پا کردی. تو اومدی تا خیلی چیزها رو توی این دنیا به من بفهمونی .مث یک پیام آور مثل یک سفیر .تو اومدی تا یادم بیاری که خدا هست ...که خدا مهربونه....که خدا قهاره....که خداتو همه چیز حرف آخرو میزنه ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدی تا بهم بگی هیچ چیز نیستم ..... ومن سالها بود که این رو فراموش کرده بودم .سالها بود که دلم یک سیلی محکم میخواست تا یادم بیاد&amp;nbsp; که کی ام وتو این دنیاچیکاره ام....و تو با این اومدن و رفتن این سیلی شیرین رو بهم زدی.تو خیلی چیزها رو یادم آوردی.....توبرکت دوباره زندگی من بودی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانی....تو همیشه توقلب من زنده ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه بعد از تو ده تا بچه دیگه هم داشته باشم هیچکدوم نمیتونن جای خالی تورو تو بغلم پر کنن ...توبرای همیشه فرشته کوچولوی منی&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573244</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573244</guid>
      <pubDate>Wed, 10 Jan 2007 19:05:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قصه</title>
      <description>&lt;P dir=rtl&gt;از بیمارستان که مرخص شدیم غم غریبی همه وجودمو فرا گرفته بود .توی ماشین نگاه به صورت نازت انداختم.آروم مثل یک فرشته خوابیده بودی.نمیدونستم چرا خوشحال نیستم.حس دلتنگی عجیبی به سراغم اومده بود.به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا پیش بابایی و خاله پری بغضم نترکه.به خودم دلداری میدادم که شاید افسردگی بعد از زایمان به سراغم اومده.درد بخیه های شکمم بهانه ای شد تا بغض تلنبار شده ام آروم آروم مثل یک چشمه غل غل کنه و قطره های اشک یواشکی از روی پهنای گونه ام به زیر گره روسریم بلغزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا من خر چه ام بود .چرا خوشحال نبودم.مگه نه ماه انتظارت رو نکشیده بودم.مگه واسه اومدنت لحظه شماری نکرده بودم.پس چرا اینجوری شده بودم.احساس کردم خیلی غریبی.خیلی مظلومی.وقتی بیمارستان بودیم هیچکس به دیدنمون نیومد.وقتی به دنیا اومدن تو رو با به دنیا اومدن سبحان مقایسه میکردم احساس میکردم چقدر مظلومی.کی گفته بود بچه دوم ارزش شاد شدن نداره. مگه کم توی این نه ماه از دست استرس هایی که بهم وارد شده بود اذیت و آزار کشیده بودی&amp;lt;مگه کم به خاطر گریه هایی که از دست بی مهریهای نزدیک ترین اقوامم کرده بودم پا به پای من توی دلم گریه کرده بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جانم مامانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونی که خاطرات دو ماه آخر بارداری چقدر آزارم میده.چه شبهایی که تا دم صبح تو رختخواب آروم به مظلومیت تو گریه میکردم. به اینکه چرا تو این شرایط که اینقدر احساس تنهایی میکنم نزدیکترین کسایی که عاشقانه دوستشون داشتم اینطور بی رحمانه تنهام گذاشته بودن وحتی با یک تلفن سراغی ازم نمیگرفتن.تو شرایطی که داشتم از تنهایی و غربت دیوونه میشدم یک نفر در خونمونو نزد و من صبح تا غروب در انتظار میموندم.وقتی بعد از اسباب کشی اونهمه کار رو سرم آوار شد فکر نمیردم که سر یک لجبازی بچه گانه اینطوری تنهام بذارن.بعضی وقتها توگیر ودار جابجا کردن اسبابها وقتی از جلوی آینه رد میشدم تازه یادم می افتاد هشت ماهه حامله ام.اونوقت یک لحظه با خودم فکر میکردم من به کنار.آیا دلشون واسه تو هم نمیسوزه.گناه تو چی بود که توی اون جای تنگ و تاریک توی دل من باید اینقدر خسته ات میکردم.تو پا به پای من خم میشدی راست میشدی راه میرفتی کار میکردی خرید میکردی بار سنگین جابجا میکردی.تو همراه ویار وفادار من تو اوج روزهای تنهاییم بودی.توروزهایی که همه بهم پشت کرده بودن وغروروخودخواهی اونقدر جلوی چشماشونو گرفته بود که حاضر شدن حتی پا روی انسانیت خودشون بذارن.حتی به تو طفل معصوم توی دل من هم رحم نکردن.خدا بود ودید که ما /یعنی من و تو/ چه شبها تا صبح پا به پای هم گریه کردیم.تو طفلک معصوم من تو یار وفادار من تو صمیمی ترین دوست من توی &amp;nbsp;تمام روزهای تنهاییم بودی.هیچکس قد تو نمیدونه که چقدر سخت بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وحالا که خوب فکر میکنم تمام وجودم برای مظلومیتت پر میکشه .که چطور از اولش غریب بودی وبرای همه بی اهمیت.حالا میفهمم کهاونهمه دلتنگی موقع مرخص شدن از بیمارستان برای چی بود. احساس میکردم دارم عزیزی رو به خونه میبرم که هیچکس برای اومدنش اشتیاقی نداره .همه اومدن که رفع تکلیفی کنن و برن.هیچکس منتظرت نبود .وقتی رسیدیم دم خونه فقط قصاب غریبه ای دم دربود که بابایی بهش پول داده بود که بیاد گوسفندی قربونی کنه.دلم خیلی گرفت چه استقبال گرمی ازمون شده بود.به اتاق پناه آوردم.لپهای گرد و نازت رو نوازش کردم و سینه مو آروم تو دهنت گذاشتم.وقتی شروع به مک زدن کردی تمام تنهاییهامون یادم رفت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573243</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573243</guid>
      <pubDate>Tue, 12 Dec 2006 21:31:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;مسافر کوچولوی من&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اومدم اینجا تا به همه دنیا بگم چقدر دوستت دارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اومدم تا بگم چقدر توی این دو هفته ای که پر کشیدی دلم برات تنگ شده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر جات توی بغلم خالیه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامانی تو الان کجای آسمون وایسادی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;از روی کدوم ستاره داری بهم چشمک میزنی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم برای اون لپهای گردت تنگ شده &lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای اون صورت قشنگی که وقتی میخوابید عین فرشته ها میشد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا دیگه میتونم راحت باهات حرف بزنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیگه هیچکس نمیتونه جلومو بگیره وبه خاطر گریه کردن ملامتم کنه ونگران افسردگی گرفتنم باشه ا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا شاید یک آدم منصف پیدا بشه و احساس یک مادر رو درک کنه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادری که به جرم این که بچه اش بیستو پنج روز بیشتر توی این دنیا نبوده حق دوست داشتن و عشق ورزیدن رو ازش گرفتن &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچکس نمیتونه بفهمه که برای عاشق تو شدن همون ثانیه اول توی بیمارستان که پرستار سینه امو تو دهنت گذاشت کافی بود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همون اولین قطره از شیره جونم که به کام وجودت سرازیر شد کافی بود که تا عمر دارم شعله عشقت همه وجودمو به آتیش بکشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامانم عزیزم گلم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو فرشته معصوم من الان کجایی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخرین باری که لای اون کفن سفید تو بغل بابایی بوسیدمت خیلی سرد بودی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواست توی بغلم میگرفتمت تا گرمت کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی نذاشتن حتی برای آخرین بار هم که شده بغلت کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نذاشتن ببینم بخیه های روی سینه ات چه شکلی ان&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نذاشتن قلب خاموشتو ببوسم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;همونجایی رو که موقع رفتن توی اتاق عمل غرق اشک وبوسه کردم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر دستمو گذاشتم روی قلبت و برات آیه الکرسی خوندم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواد لحظه به لحظه این بیست وپنج ئروز برای همیشه تو خاطرم حک بشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواد هر شب به بهانه ای بیام پای کامپیوتر و یواشکی خاطراتمونو مرور کنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;مثل یک فیلم کوتاه هی بزنم از اول بیاد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بدون اینکه نگران این باشم که به تو فکر کردن اطرافیانمو ناراحت و نگران میکنه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا محل امنیه که میتونم باهات درد دل کنم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;توفرشته کوچولوی منی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مامانی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هیچکس و هیچ چیز هیچ وقت نمیتونه تورو برای من کمرنگ کنه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو برای من زنده ای&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستت دارم عزیزم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قد همه دنیا&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573242</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573242</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Dec 2006 23:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&amp;#1575;&amp;#1740;&amp;#1606; &amp;#1608;&amp;#1576;&amp;#1604;&amp;#1575;&amp;#1711; &amp;#1605;&amp;#1578;&amp;#1593;&amp;#1604;&amp;#1602; &amp;#1576;&amp;#1607; الهام &amp;#1605;&amp;#1740; &amp;#1576;&amp;#1575;&amp;#1588;&amp;#1583;</description>
      <link>http://sob2000.persianblog.ir/post/1</link>
      <author>الهام </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=8213&amp;postID=573241</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-8213.post-573241</guid>
      <pubDate>Sun, 10 Dec 2006 23:17:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
